تا كي؟
از دهر ستمكاره فسردن تا كي؟
وز تيغ فلك زخم شمردن تا كي؟
تا كي من فرسوده و اين بيهده رنج؟
وين زيستن بتَر ز مردن تا كي؟
از دهر ستمكاره فسردن تا كي؟
وز تيغ فلك زخم شمردن تا كي؟
تا كي من فرسوده و اين بيهده رنج؟
وين زيستن بتَر ز مردن تا كي؟
به لطف دكتر عزيز(عبّاس اسكوئيان)، پس از مدّتها به سمت رمان خواني رفتم ( از شما چه پنهان، كلّاً آدم رمانخواني هم نبودهام و بعد از "بوف كور" صادق هدايت و "دنياي شگفت انگيز نو"ي آلدوس هاكسلي، هر آنچه كه از جنس روايت خواندهام، داستان كوتاه بوده تا رمان بِما هُوَ رمان!) و"چراغها را من خاموش ميكنم" نوشتهي زويا پيرزاد(نشر مركز،1385) را خواندم.
نميدانم ولي به گمانم اين فقط جذّابيّت آشنايي با دنياي ناشناختهي ارامنه و نيز زندگي در شهر آبادان و در سالهاي پيش از انقلاب نبود كه مرا گرفت و لحظه به لحظهي خوانش مرا لذّتبخش كرد. روايت دلنشين و استادانهي زويا پيرزاد نيز در جذب شدن بيتأثير نبوده ؛ روايتي ساده و بيپيرايه كه اگر از چند مورد بگذريمـ مثلاً آمدن و رفتن ناگهاني سيمونيانها، دلبستگيهاي اميل به كلاريس و ويولت، عاشق شدن آرمن و مثلاً حملهي ملخهاـ روايتي بيحادثه نيز هست و روال عادي و طبيعي زندگي چند نفر را بيان ميدارد.
به نظرم انگار علاوه بر اين جاذبهها، آنچه كه باعث شده اين رمان تا اين حد مورد استقبال واقع شود و در عرض 5 سال به چاپ بيست و سوم برسد، تشابه فضاي روابط انساني شخصيتهاي داستان با آن چيزي است كه كم و بيش در حال تجربه كردن آنيم. گويي فضاي زندگي اين چند خانوادهي ارمني در آبادان سيـچهل سال پيش، براي ما هنوز هم تر و تازگي دارد.
باز هم نميدانم اين تصوّر من است يا واقعاً وجود برخي از ويژگيهاي بعضي از شخصيّتها در من نيز عامل فردي جاذبهي اين رمان براي من بوده است! يا شايد هم بتوان گفت كه ميل به وجود اين ويژگيها در كار است!؛ نينا كه به قول كلاريس، يكي از خوبيهايش اين بود كه هيچ وقت دلگير نميشد و ميگفت «خودم را كه ميگذارم جاي فلاني ميبينم حق دارد.»(ص 82) و مدام منتظر فرصت بود تا غشغش بخندد، شخصيّتي است كه اگر چه به ظاهر سطحي و ساده ميآيد، امّا به گمان من سهل و ممتنع بودن منش انساني داشتن را به خوبي باز مينماياند و اگر از زاويهي ديد نينا روايت را بخوانيم ـ چه روايت زويا پيرزاد و چه روايت خودمان از آدميان پيرامون ـ چقدر بهتر ميتوانيم به درك شخصيّتها و افراد نائل شويم. از اين منظر حتّا ميتوان آرتوش به ظاهر بد اخلاق و برج زهر مار را نيز فهميد. آرتوش سوسياليست و اهل سياست كه سياستبازيها و بحثهايش با گارنيك، گاه كلاريس را جان به لب ميكرد؛ او نيز اگر از در سياست ميخواهد وارد شود از آن روست كه ميپندارد با فعّاليّت سياسي ميتوان جهان بهتري براي آدميان ساخت، بيسبب نيست كه در جايي، آرتوش در جواب اعتراض كلاريس به اينكه چرا مراسم 24 آوريل ـ سالروز كشتار ارامنه ـ برايش مهم نيست، ميخواهد به شطيط ببردشان تا به چشم خويش ببينند كه« فاجعه هر روز اتّفاق ميافتد. نه فقط پنجاه سال پيش كه همين حالا. نه خيلي دور كه همينجا، ور دل آبادان سبز و امن و شيك و مدرن» و به كلاريس كه براي خاتون ـ پيرزن بهجامانده از كشتار ارامنه ـ دل ميسوزاند، بگويد«در ضمن حق با توست. طفلك خاتون. طفلك همهي آدمها.» (ص 137)
باز در عين حال، تنفّر اميل سيمونيان از سياست نيز فهميدني است؛ «هيچ وقت از سياست خوشم نيامده. از هيچكدام از اين ايسمها و مرامها و مسلكها هم سر در نميآورم. عوض اين حرفها دوست دارم كتاب بخوانم. دنيا اگر قرارست بهتر شود، كه من يكي شك دارم، با سياستبازي نيست، ها؟ تو چي فكر ميكني؟»(ص111) نه فقط نفرت او از سياست، بل صميميشدنها، شيداييها و عاشقشدنها و علايق زنانهي اميل نيز از اين زاويهي ديد قابل فهم است. حتّا خودپسندي و عجب عجوزهي كوتولهاي چون خانم الميرا سيمونيان و نيز خالهزنكبازيها، نخود هر آش شدنها و شوهريابيهاي آليس نيز از اين زاويه فهميدني خواهد بود. بر همين سياق ميتوان به فهم و حتّا پذيرش ويژگيهاي شخصيّتي عجيب و غريب ساير افراد رسيد.
البته قبول دارم كه ادامه دادن اين منطق نگاه تا به انتها و به شكلي ريشهاي و در همهي ابعاد و حوزههاي زندگي ـ اگر ممكن هم باشد ـ حاصلي جز تذبذب و انفعال و بيمايگي ندارد، امّا نكته در همين است كه سهل و ممتنع بودن نحوهي نگاه نينا در عمل نمودار ميشود؛ اين طرز نگرش عملاً تا حدّي مقبول و معقول است كه فضاي زندگي و روابط انساني را از خوشي و شادي آكنده ميسازد، وگرنه در عمل نميتوان حق را به هر كسي داد كه ممكن است فضاي زندگي را به تيرگي وحشت و اندون بيالايد. كاش بتوانيم"نينا"يي نگاه و رفتار كنيم و در كمين لحظهها براي غشغش خنديدن باشيم و عسرت زندگي را به لحظات عشرت بدل كنيم.
امّا شخصيّت اصلي، راوي داستان ـ يعني كلاريس ـ است كه از خلال روايت، ژرفاي دشواري انسان بودن را باز مينمايد. شايد بتوان گفت كه با همهي دلگير شدنها و گاه عصبانيشدنهايش، او نيز همان نگاه"نينا"يي را دارد، البته با چاشني خيلي زيادي از ژرفنگري و تعمّق. خودگويههايش و مجادلات "ور"هاي ذهنش( ورِ خوشبين، ورِ بدبين، ورِ مهربان، ورِ ايرادگير و ...) به دل مينشيند و گوياي ميل شديد اين انسان به شناخت، بويژه شناخت خويشتن است و خواستههاي خويشتن؛ «حس كردم در جايي كه هيچ انتظار نداشتم ناگهان آينهاي جلويم گذاشتهاند و من توي اين آينه نگاه ميكنم و خودِ توي آينه هيچ شبيه خودي كه فكر ميكردم نيست.»(ص 190) "ور"هاي ذهنياش را شايد بتوان طبيعي قلمداد كرد؛ بسيارند كساني كه شاهد اين جدلها در ذهن خويشاند. (نميدانم ولي به گمانم هر كس به درون خويش مراجعه كند، در موقعيّتهاي مختلف اين گفتگوي ميان "ور"هاي ذهن خويش را خواهد شنيد.)
امّا چندپارگياي كه او با آن روبروست چه؟ آيا آن هم طبيعي است؟ البته كه اگر معناي طبيعي را عموميّت يافتگي و همهگير بودن بدانيم، اين حالت نيز طبيعي است؛ چه كسي است كه چندپارگي وجود اجتماعي انسان را متحمّل نميشود؟ ولي آنچه كه در كلاريس چشمگير است و البته مايهي عمق نگاه او، اين است كه گويي او نرم نرمك ـ يا شايد هم از اوّل روايت ـ به اين چندپارگي در خود و ديگران وقوف مييابد؛ چندپارگي ملالآوري كه در دوست داشتنها و نيز خودخواهيهاي ما و ناروشني مرز ديگرخواهيها و خودخواهيهاي ما بيشتر متجلّي است؛
عصباني بودم. از دست نينا كه به زور مجبورم كرده بود مهماني بدهم، چون ميخواست به قول خودش ويولت و اميل را با هم جور كند. از دست آليس كه فقط به فكر خودش بود و از دست مادر كه به فكر آليس بود و از دست بچهها كه خوشحال بودند و از دست آرتوش كه فقط به شطرنج فكر ميكرد. چرا كسي به فكر من نبود؟ چرا كسي از من نميپرسيد تو چي ميخواهي؟
ورِ مهربان ذهنم پرسيد«تو چي ميخواهي؟» جواب دادم «ميخواهم چند ساعت در روز تنها باشم، ميخواهم با كسي از چيزهايي كه دوست دارم حرف بزنم» ورِ ايرادگير مچ گرفت. « تنها باشي يا با كسي حرف بزني؟»(ص177)
«خيلي احمقي.»
«چرا؟ كجاي اين كه دو نفر علاقههاي مشترك داشته باشند اشكال دارد؟»
«هيچ اشكالي ندارد، ولي ــــ»
«حالا چون يكي زنست و يكي مرد نبايد با هم حرف بزنند؟»
«فقط حرف بزنند؟»
«البته كه فقط حرف بزنند.»
ـــــ
«تنها كسيست كه حرفم را ميفهمد.»
ـــــ
«بس كه تنهايي با خودم حرف زدم ديوانه شدم.»
ـــــ
«بس كه هر كاري را به خاطر ديگران كردم خسته شدم.»
ـــــ
«اين هم جوابم. بچهام فكر ميكند غرغرو و ايرادگيرم. شوهرم حاضر نيست يك كلمه با هم حرف بزنيم. مادر و خواهرم فقط مسخرهام ميكنند و نينا كه مثلاً با هم دوستيم فقط بلد است كار بكشد. مثل همين الان. مثل همين الان كه بايد براي آدمهايي كه هيچ حوصلهشان را ندارم غذا درست كنم.»
«حوصلهي هيچكدام را نداري؟»
ــــ
«چرا داري دلمه درست ميكني؟»
«براي كي داري دلمه درست ميكني؟»
ــــ
«خيلي احمقي» (ص 202)
علاوه بر آنهمه تعمّقاش و علاوه بر نظم و دقّت ديوانهوارش در امور و توجّه به چيزهايي كه ديگران توجّه نميكنند و بياهمّيّت ميدانند ـ كه اينموارد از دلايل شخصي جاذبهي او براي من است ـ به طور كلّي، كلاريس چه جذْاب و دوستداشتني است، تا حدّي كه علاوه بر اميل سيمونيانِ احساساتي،كه دوست داشت با او حرف بزند و او برايش ساعتها حرف بزند، حتّا خانم سيمونيان مغرور و پر افاده نيز با او احساس نزديكي ميكند و شخصيترين دردِ دلها و دلتنگيهايش را به او ميگويد.
كلاريس آخر شبها چراغها را خاموش ميكند، امّا چراغ رمان معاصر ايران را خانم پيرزاد، دست كم با همين روايت، چه نور خوبي بخشيده است! راستش زويا پيرزاد تحسين مرا برانگيخت، از بس كه خوب و خواندني نوشته و استادانه روايت را پيش برده است! براي تداوم اين لذّت، به خودم وعده دادم كه كارهاي ديگر او را نيز بخوانم.
