Sunday, June 25, 2006

تا كي؟

از دهر ستمكاره فسردن تا كي؟

وز تيغ فلك زخم شمردن تا كي؟

تا كي من فرسوده و اين بيهده رنج؟

وين زيستن بتَر ز مردن تا كي؟

Saturday, May 27, 2006

چراغ‌ها را چه روشن كرده‌اي!

به لطف دكتر عزيز(عبّاس اسكوئيان)، پس از مدّت‌ها به سمت رمان خواني رفتم ( از شما چه پنهان، كلّاً آدم رمان‌خواني هم نبوده‌ام و بعد از "بوف كور" صادق هدايت و "دنياي شگفت انگيز نو"‌ي آلدوس هاكسلي، هر آنچه كه از جنس روايت خوانده‌ام، داستان كوتاه بوده تا رمان بِما هُوَ رمان!) و"چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم" نوشته‌ي زويا پيرزاد(نشر مركز،1385) را خواندم.

نمي‌دانم ولي به گمانم اين فقط جذّابيّت آشنايي با دنياي ناشناخته‌ي ارامنه و نيز زندگي در شهر آبادان و در سال‌هاي پيش‌ از انقلاب نبود كه مرا گرفت و لحظه به لحظه‌ي خوانش مرا لذّت‌بخش كرد. روايت دلنشين و استادانه‌ي زويا پيرزاد نيز در جذب شدن بي‌تأثير نبوده ؛ روايتي ساده و بي‌پيرايه كه اگر از چند مورد بگذريم‌ـ‌ مثلاً آمدن و رفتن ناگهاني سيمونيان‌ها، دلبستگي‌هاي اميل به كلاريس و ويولت، عاشق شدن آرمن و مثلاً حمله‌ي ملخ‌ها‌ـ روايتي بي‌حادثه نيز هست و روال عادي و طبيعي زندگي چند نفر را بيان مي‌دارد.

به نظرم انگار علاوه بر اين جاذبه‌ها، آن‌چه كه باعث شده اين رمان تا اين حد مورد استقبال واقع شود و در عرض 5 سال به چاپ بيست‌ و سوم برسد، تشابه فضاي روابط انساني شخصيت‌هاي داستان با آن چيزي است كه كم و بيش در حال تجربه‌ كردن آنيم. گويي فضاي زندگي اين چند خانواده‌ي ارمني در آبادان سي‌‌ـ‌چهل سال پيش، براي ما هنوز هم تر و تازگي دارد.

باز هم نمي‌دانم اين تصوّر من است يا واقعاً وجود برخي از ويژگي‌هاي بعضي از شخصيّت‌ها در من نيز عامل فردي جاذبه‌ي اين رمان براي من بوده است! يا شايد هم بتوان گفت كه ميل به وجود اين ويژگي‌ها در كار است!؛ نينا كه به قول كلاريس،‌ يكي از خوبي‌هايش اين بود كه هيچ وقت دلگير نمي‌شد و مي‌گفت «خودم را كه مي‌گذارم جاي فلاني مي‌بينم حق دارد.»(ص 82) و مدام منتظر فرصت بود تا غش‌غش بخندد، شخصيّتي است كه اگر چه به ظاهر سطحي و ساده مي‌آيد، امّا به گمان من سهل و ممتنع بودن منش انساني داشتن را به خوبي باز مي‌نماياند و اگر از زاويه‌ي ديد نينا روايت را بخوانيم ‌ـ‌ چه روايت زويا پيرزاد و چه روايت خودمان از آدميان پيرامون‌ ـ‌ چقدر بهتر مي‌توانيم به درك شخصيّت‌ها و افراد نائل شويم. از اين منظر حتّا مي‌توان آرتوش به ظاهر بد اخلاق و برج زهر مار را نيز فهميد. آرتوش سوسياليست و اهل سياست كه سياست‌بازي‌ها و بحث‌هايش با گارنيك، گاه كلاريس را جان به لب مي‌كرد؛‌ او نيز اگر از در سياست مي‌خواهد وارد شود از آن روست كه مي‌پندارد با فعّاليّت سياسي مي‌توان جهان بهتري براي آدميان ساخت، بي‌سبب نيست كه در جايي، آرتوش در جواب اعتراض كلاريس به اين‌كه چرا مراسم 24 آوريل‌ ـ‌ سالروز كشتار ارامنه‌‌ ـ برايش مهم نيست، مي‌خواهد به شطيط ببردشان تا به چشم خويش ببينند كه« فاجعه هر روز اتّفاق مي‌افتد. نه فقط پنجاه سال پيش كه همين حالا. نه خيلي دور كه همين‌جا، ور دل آبادان سبز و امن و شيك و مدرن» و به كلاريس كه براي خاتون ـ پيرزن به‌جامانده از كشتار ارامنه ـ دل مي‌سوزاند، بگويد«در ضمن حق با توست. طفلك خاتون. طفلك همه‌ي آدم‌ها.» (ص 137)

باز در عين حال، تنفّر اميل سيمونيان از سياست نيز فهميدني است؛ «هيچ وقت از سياست خوشم نيامده. از هيچكدام از اين ايسم‌ها و مرام‌ها و مسلك‌ها هم سر در نمي‌آورم. عوض اين حرف‌ها دوست دارم كتاب بخوانم. دنيا اگر قرارست بهتر شود، كه من يكي شك دارم، با سياست‌بازي نيست، ها؟ تو چي فكر مي‌كني؟»(ص111) نه فقط نفرت او از سياست، بل صميمي‌شدن‌ها، شيدايي‌ها و عاشق‌شدن‌ها و علايق زنانه‌ي اميل نيز از اين زاويه‌ي ديد قابل فهم است. حتّا خودپسندي و عجب عجوزه‌ي كوتوله‌اي چون خانم الميرا سيمونيان و نيز خاله‌زنك‌بازي‌ها، نخود هر آش شدن‌ها و شوهريابي‌هاي آليس نيز از اين زاويه‌ فهميدني خواهد بود. بر همين سياق مي‌توان به فهم و حتّا پذيرش ويژگي‌هاي شخصيّتي عجيب و غريب ساير افراد رسيد.

البته قبول دارم كه ادامه دادن اين منطق نگاه تا به انتها و به شكلي ريشه‌اي و در همه‌ي ابعاد و حوزه‌هاي زندگي‌ ـ‌ اگر ممكن هم باشد ‌ـ حاصلي جز تذبذب و انفعال و بي‌مايگي ندارد،‌ امّا نكته در همين است كه سهل و ممتنع بودن نحوه‌ي نگاه نينا در عمل نمودار مي‌شود؛ اين طرز نگرش عملاً تا حدّي مقبول و معقول است كه فضاي زندگي و روابط انساني را از خوشي و شادي آكنده مي‌سازد، وگرنه در عمل نمي‌توان حق را به هر كسي داد كه ممكن است فضاي زندگي را به تيرگي وحشت و اندون بيالايد. كاش بتوانيم"نينا"يي نگاه و رفتار كنيم و در كمين لحظه‌ها براي غش‌غش خنديدن باشيم و عسرت زندگي را به لحظات عشرت بدل كنيم.

امّا شخصيّت اصلي، راوي داستان ـ يعني كلاريس ـ است كه از خلال روايت، ژرفاي دشواري انسان بودن را باز مي‌نمايد. شايد بتوان گفت كه با همه‌ي دلگير شدن‌ها و گاه عصباني‌شدن‌هايش، او نيز همان نگاه"نينا"يي را دارد، البته با چاشني خيلي زيادي از ژرف‌نگري و تعمّق. خودگويه‌هايش و مجادلات "ور"هاي ذهنش( ورِ خوش‌بين، ورِ بدبين، ورِ مهربان، ورِ ايرادگير و ...) به دل مي‌نشيند و گوياي ميل شديد اين انسان به شناخت، بويژه شناخت خويشتن است و خواسته‌هاي خويشتن؛ «حس كردم در جايي كه هيچ انتظار نداشتم ناگهان آينه‌اي جلويم گذاشته‌اند و من توي اين آينه نگاه مي‌كنم و خودِ توي آينه هيچ شبيه خودي كه فكر مي‌كردم نيست.»(ص 190) "ور"هاي ذهني‌اش را شايد بتوان طبيعي قلمداد كرد؛ بسيارند كساني كه شاهد اين جدل‌ها در ذهن خويش‌اند. (نمي‌دانم ولي به گمانم هر كس به درون خويش مراجعه كند، در موقعيّت‌هاي مختلف اين گفتگوي ميان "ور"هاي ذهن خويش را خواهد شنيد.)

امّا چندپارگي‌اي كه او با آن روبروست چه؟ آيا آن هم طبيعي است؟ البته كه اگر معناي طبيعي را عموميّت يافتگي و همه‌گير بودن بدانيم، اين حالت نيز طبيعي است؛ چه كسي است كه چندپارگي وجود اجتماعي انسان را متحمّل نمي‌شود؟ ولي آن‌چه كه در كلاريس چشم‌گير است و البته مايه‌ي عمق نگاه او، اين است كه گويي او نرم نرمك ـ يا شايد هم از اوّل روايت ـ به اين چندپارگي در خود و ديگران وقوف مي‌يابد؛ چندپارگي ملال‌آوري كه در دوست داشتن‌ها و نيز خودخواهي‌هاي ما و ناروشني مرز ديگرخواهي‌ها و خودخواهي‌هاي ما بيش‌تر متجلّي است؛

عصباني بودم. از دست نينا كه به زور مجبورم كرده بود مهماني بدهم، چون مي‌خواست به قول خودش ويولت و اميل را با هم جور كند. از دست آليس كه فقط به فكر خودش بود و از دست مادر كه به فكر آليس بود و از دست بچه‌ها كه خوشحال بودند و از دست آرتوش كه فقط به شطرنج فكر مي‌كرد. چرا كسي به فكر من نبود؟ چرا كسي از من نمي‌پرسيد تو چي مي‌خواهي؟

ورِ مهربان ذهنم پرسيد«تو چي مي‌خواهي؟» جواب دادم «مي‌خواهم چند ساعت در روز تنها باشم، مي‌خواهم با كسي از چيزهايي كه دوست دارم حرف بزنم» ورِ ايرادگير مچ گرفت. « تنها باشي يا با كسي حرف بزني؟»(ص177)

«خيلي احمقي.»

«چرا؟ كجاي اين كه دو نفر علاقه‌هاي مشترك داشته باشند اشكال دارد؟»

«هيچ اشكالي ندارد، ولي ‌ــــ»

«حالا چون يكي زن‌ست و يكي مرد نبايد با هم حرف بزنند؟»

«فقط حرف بزنند؟»

«البته كه فقط حرف بزنند.»

ـــــ

«تنها كسي‌ست كه حرفم را مي‌فهمد.»

ـــــ

«بس كه تنهايي با خودم حرف زدم ديوانه شدم.»

ـــــ

«بس كه هر كاري را به خاطر ديگران كردم خسته شدم.»

ـــــ

«اين هم جوابم. بچه‌ام فكر مي‌كند غرغرو و ايرادگيرم. شوهرم حاضر نيست يك كلمه با هم حرف بزنيم. مادر و خواهرم فقط مسخره‌ام مي‌كنند و نينا كه مثلاً با هم دوستيم فقط بلد است كار بكشد. مثل همين الان. مثل همين الان كه بايد براي آدم‌هايي كه هيچ حوصله‌شان را ندارم غذا درست كنم.»

«حوصله‌ي هيچ‌كدام را نداري؟»

ــــ

«چرا داري دلمه درست مي‌كني؟»

«براي كي داري دلمه درست مي‌كني؟»

ــــ

«خيلي احمقي» (ص 202)

علاوه بر آن‌همه تعمّق‌اش و علاوه بر نظم و دقّت ديوانه‌وارش در امور و توجّه به چيزهايي كه ديگران توجّه نمي‌كنند و بي‌اهمّيّت مي‌دانند ـ كه اين‌موارد از دلايل شخصي جاذبه‌ي او براي من است ـ به طور كلّي، كلاريس چه جذْاب و دوست‌داشتني است، تا حدّي كه علاوه بر اميل سيمونيانِ احساساتي،كه دوست داشت با او حرف بزند و او برايش ساعت‌ها حرف بزند، حتّا خانم سيمونيان مغرور و پر افاده نيز با او احساس نزديكي مي‌كند و شخصي‌ترين دردِ دل‌ها و دلتنگي‌هايش را به او مي‌گويد.

كلاريس آخر شب‌ها چراغ‌ها را خاموش مي‌كند، امّا چراغ رمان معاصر ايران را خانم پيرزاد، دست‌ كم با همين روايت، چه نور خوبي بخشيده‌ است! راستش زويا پيرزاد تحسين مرا برانگيخت، از بس كه خوب و خواندني نوشته و استادانه روايت را پيش برده است! براي تداوم اين لذّت، به خودم وعده دادم كه كارهاي ديگر او را نيز بخوانم.

Tuesday, April 18, 2006

سايه‌ها و سياهي‌ها

اي كه به گاه خواندن تو، نمي‌دانم از چه بگويم! كه تو خود حال مرا خوب مي‌داني، خوب، حتّا خوب‌تر از خودم!
رنج ما را که توان برد به يک گوشه‌ي چش
مشرط انصاف نباشد که مداوا نکنی [حافظ]
سايه‌ها مرا به سياهي مي‌خوانند و با سايه‌ي خود نيز كنار آمدن نتوانم؛ يكسر در مغاك وسوسه‌هاي سايه‌ي خويشم. سايه‌ام مرا به سياهي مي‌خواند؛ نه خِردم جلودار تواند بود و نه هولناكي سياهي سايه‌ها. نمي‌دانم خواستِ تو را چگونه بايد شناخت. امّا همين قدر مي‌دانم كه خروشيدن در برابر آنچه خواستِ تو مي‌خوانند، يعني آنچه گناه‌اش مي‌خوانند، را دوست دارم. عظيم‌ترين گناه را مي‌خواهم! خروشيدن در برابر آنچه خواستِ تو مي‌خوانند را دوست دارم؛ از كجا بدانم كه آن‌چه خواستِ تو مي‌خوانند، واقعاً خواستِ تو است؟ براي خواستِ تو است كه اين خروشيدن را دوست دارم، براي اين‌كه تو را دوست دارم و خواستِ تو را. با اين‌همه، گاهي هم مي‌خواهم در برابر خواستِ تو بخروشم، در برابر خواست واقعي تو؛ كه چرا مي‌خواهي در سياهي سايه‌ها تنها بمانم. راستي! آيا اين خواست توست كه كار من با سياهي‌ها و سايه‌ها افتاده‌ است؟ آيا با رفتن تا آخر سياهي‌ها و در وراي سايه‌هاست كه نور خواستِ تو سر بر خواهد كرد؟ اصلاً آيا آن‌چه را كه سايه مي‌پندارم واقعاً سياه و هولناك است؟ يا سياهي‌ها نيز سايه‌اي بيش نيستند؟
مي‌داني؟! ديگر از سياهي‌ها و سايه‌ها خسته شده‌ام.
راستي! اصلاً آن‌چه را سياهي مي‌پندارم، واقعاً سياه است؟ خب، پس شايد ديگر لازم نباشد كه از هول‌انگيزي سياهي‌ها انديشناك شوم؛ آن‌ها نيز سايه‌هايي بيش نيستند كه سياه مي‌نُمايند! امّا مگر سايه، جز سياه چه مي‌تواند بنُمايد؟! مسأله اين است كه سايه‌ها، خود، هولناك‌اند، وگرنه شايد خود سياهي‌ها آن‌قدرها هم هولناك نباشند.

Wednesday, April 12, 2006

رؤيا و كابوس

كوه آتشناك احساسات دردآلود
امّا سرد و خامش چون دماوند
از هياهو دور
مردمان، آن سوي، انگاري كه رؤيايي ندارند
يا توگويي جمله رؤياهاي خود را
يك‌شبه ديدند، دور از هر چه كابوس
يا كه ديگر هيچ كابوسي ندارند
روزگار امّا خود آيينه است رؤياها و هم كابوس‌ها را
آه آه! آخر چه مي‌گويم خدايا!
روزگاري هم مگر مانده‌است ما را؟
آنچه بر جا مانده كابوس است و كابوس
يا كه نه حتّي از آن هم بي‌نصيبيم!
آرزويي نيست، عيشي نيست، امّيدي نه، بيمي نه
ليك غم‌ها خانه‌زادند آه!
آنچنان آغشته با جان‌اند
انگاري كه شادي چيز مشكوكي است ديگر
اين گرفتاران غم، كي غم شناسند؟ آه!
سردي سرماي سوزان سپهر سخت سيرت
راه رؤياهاي شيرين را چه مي‌بندد دريغا!
واي! ديگر از ملالي هم ملوليم!

Tuesday, April 04, 2006

غم در رباعيجات اوّل سالي

افسوس و دريغ لحظه‌ها چون رفتند
غم‌ها ز كوير دل نه بيرون رفتند
آه از ستمي كه غصّه‌ها كردند آه!
يك دم مگر از اين دل پرخون رفتند؟!

Saturday, April 01, 2006

كوچك بودگي مستبدّان بزرگ

ما اكثراً- يا شايد همگي!- مستبدّاني كوچكيم. شايد اين را زياد شنيده باشيم و احتمالاً در تجربه‌هاي خود مواردي را ديده باشيم كه چگونه افرادي با پيدا كردن كمترين آب ممكن، سريعاً‌ به شناگري ماهر در استبداد تبديل مي‌شوند. اين هم جديدترين موردي بود كه وقتي مواجه شدم، تا سر حدّ بلند شدن دود از كلّه نزديك شده و بيشتر به عمقِ صدقِ اين گزاره پي بردم: شب قبل از تحويل سال رفتم كه اگر صندلي خالي يا بوفه‌ گيرم آمد به ديار دارالعباده‌ي يزد سفر كنم تا تحويل سال پيش خانواده باشم( بليط‌ها از چند روز قبل پيش‌فروش شده بودند!). اتوبوس انگار كه فقط منتظر من بود تا راه بيفتد!) فقط يك جاي خالي توي بوفه مانده بود كه برا‌ي من بدبخت! كنار گذاشته بودند، آن هم 500 تومان گران‌تر از صندلي اتوبوس:)؛ درست مقابل بخاري، وسط بوفه:( حدوداً ده دقيقه كه حركت كرد آي داغ شديم! آي داغ شديم! اصلاً پشتمان گرم شده بود و پشت‌گرمي خوبي پيدا كرده بودم كه بروم جاي خواب شاگرد كمكي( يا شاگرد شوفر!) و تا نيامده براي خواب، كمي استراحت كنم و جاي بقيه هم بازتر بشود.
خلاصه قضيه را به بقيه هم گفتم كه اگه كسي خيلي خسته است بپره بالا يه كم دراز بكشه تا اطّلاع ثانوي! همه بالاتّفاق نظرشون اين بود كه اوّل بريم بپرسيم و بعد اقدام كنيم تا يه موقع ضايع‌مون نكنه. حدسم درست بود؛ جواب جناب شوفرالدّوله با لحني رياست‌مآبانه و لومپنيستيك(Lumpanistic!) چيزي نبود جز اين: يك‌چند تايي نه‌‌ي تحكّم‌آميز به اضافه‌ي چند تا نمي‌شه و احتمالاً همراه با بادي به غبغب كه حضرت ايشان مرجعيّت اجازه پرسيدن شده‌اند:(
آري! خوي استبداد در جان ما ريشه دوانده و هراس دروني شده‌ي حاصل از استبداد نهادينه‌ در ساخت سياسي‌مان، شادي را در ميان ما به پستو رانده است. براي رستن از مارپيچِ به ستوه آورنده‌ي آن - كه شرط لازمِ داشتن جامعه‌اي شاد است- چه مي‌توانيم كرد؟ عجالتاً‌ به نظر لازم است كه نفرت از استبداد را چنان گسترده كنيم كه حتّي استبداد ورزيدنِ خود ما را نيز شامل شود و البته لازم‌تر از هر چيز اين‌كه ريشه‌هاي ديروزين و اشكال امروزين استبداد را باز شناخته و به نقد علمي و عملي بكشيم. به قول هوشنگ ماهرويان:
« بدونِ نقدِ گذشته‌ها و استبدادِ ديرينه‌ي ايراني، گذشته‌ها و بنيادهاي فرهنگي كار خود را خواهند كرد و ظواهرِ مدرنيته بدونِ هيچ ريشه‌يي مرتباً مي‌آيند و روح سرگشته و انشقاق‌يافته‌ي ما را سرگشته‌تر خواهند كرد. براي رهايي از اين سرگشتگي ريشه‌يابي در بنيادهاي فرهنگي امري ضروري و حياتي‌ست.»(ماهرويان، هوشنگ،1381،تبارشناسيِ استبدادِ ايرانيِ ما، تهران، نشربازتاب‌نگار، چاپ اوّل، ص 161)
مستبدّان بزرگ هم زماني مستبدّي كوچك بوده‌اند، هر چند كه هميشه افرادي "كوچك"خواهند ماند؛ كوچك‌هايي كه در استبدادورزيدن بزرگ‌اند!(

Sunday, March 19, 2006

نوروز در رباعيجات آخر سالي

از راه رسيد باد نوروز و بهار
اين سال جديد همچو ديرينه‌ي پار
صدساله اگر شويم و گر يك‌ساله
هرسال همين كاسه و آش است به بار

Friday, March 17, 2006

اندر باب اقسام نوشتن

به نظرم هرچه راجع به نوشتن – بويژه در وبلاگ- تأمّل كنيم، جا دارد. اگر خيلي از ساده‌سازي پرهيز نكنيم، نوشتن را مي توان به انواعي تقسيم كرد؛
1. نوشتن براي نوشتن؛‌ بنويسيم تا دل بي‌قرار خويش را آرام كنيم.
2. نوشتن براي انديشيدن؛ بنويسيم تا بتوانيم بر شناخت و فهم خويش از جهان و خويشتن بيفزاييم.
3. نوشتن براي خوانده‌شدن؛ بنويسيم ( تا ناخوانده از دنيا نرويم!) ، تا ديگران را به فهم خويش فراخوانده باشيم( باشد كه گفتگويي سازنده و خلّاق شكل گيرد و رستگار شويم!)
4. نوشتن براي مبارزه؛ بنويسيم تا مبارزه هم كرده باشيم! فكر كرده‌ايد كه يك نويسنده‌ي ماركسيستِ دوآتيشه براي چه مي‌نويسد؟
5. نوشتن براي دوست؛ بنويسيم تا فقط با دوستي دردِ دل كرده باشيم كه يا از ما دور است و يا گفتن آن نوشته‌ها به شكل حضوري و شفاهي، نه ممكن است و نه چندان لطفي دارد؛‌ نوشتن براي نگفتن.
6. نوشتن براي "او"؛ بنويسيم تا "او"خوشش بيايد و البته چنان طبيعي اين نقش را بازي كنيم كه حتّي- در تصّور "او" - جذّابيت‌هاي نداشته‌اي براي خود دست‌‌وپا كنيم، كه كفِ "او" ببرد از اينهمه خوبي و زيبايي و لطافتِ طبع و اين‌ها. نوشته‌ي ميثميانوسكيويچ :) رو كه يادتون هست؟( آخرين متدهاي مُخ‌زنی!)
7. نوشتن براي خنداندن و بامزگي؛ بنويسيم تا بگويند كه واي خداي من! چه بامزه نوشته! چقدر نويسنده‌اش آدم بانمكي‌بوده!
8. نوشتن براي استاد( يا براي نمره!)؛ بنويسيم تا استاد نمره‌ي بالايي به ما بدهد!( خيال كرده‌ايد كه اين گونه نوشتن را فقط از اين جهت آوردم كه يك تكه از همين نوشته‌ي راجع به نوشتن، از نوع نوشتن براي خنداندن و بامزگي باشد؟! شايد اينطور هم باشد، امّا اگر اينطور خيال كرده‌ايد، احتمالاً‌ مثل من پايتان در گِل نيست!)
9. نوشتن براي شهرت؛‌ بنويسيم تا مثل توپ صدا كند و شهرتي نيز هم براي ما دست و پا
10. نوشتن براي پاچه‌خواري!؛ بنويسيم تا بگويند: آفرين! آفرين! شما نويسنده‌ايد؟ نوشته هم مي‌نويسيد؟!؛)
11. نوشتن براي پول گرفتن؛ بنويسيم تا امورات‌مان بگذرد و اندر طلب راتب يك‌روزه نمانيم! اين نوع نوشتن معرّف حضور هست،‌ خودتان كه بهتر مي‌دانيد ديگر:)
12. نوشتن براي وبلاگ!؛ بنويسيم تا ... . راستي شايد نوشتن براي وبلاگ شامل همه‌ي موارد پيش باشد جز چهار مورد اخير، و كسي چه مي‌داند شايد برخي هم وبلاگ‌هايشان را با چنان نوشته‌هايي پر كنند!
13. نوشتن درباره‌ي نوشتن؛ بنويسيم تا ببينيم كه به طور كلّي براي چه مي‌نويسند و براي چه مي‌توان نوشت و اصلاً‌ چه چيزي لازم است و بايد نوشت و ... .
امّا چيزي كه بيش از همه مشهود و چشم‌گير است، اين واقعيّت است كه بسياري از وبلاگ‌ها با نوشته‌هايي از نوع " براي خنداندن و بامزگي " پر مي‌شوند. چقدر ملال‌آور بود اگر كه وبلاگ‌ها از چنين نوشته‌هايي خالي بودند، امّا كمتر از آن ملال‌آور نيست كه نوشته‌ها اكثراً از اين نوع باشند:(
به گمانم نوشتن ما در هر كجا- وبلاگ و غير آن- چه خوب، و يا لازم است كه به اوضاع و احوال فلك‌زده و آشفته‌مان بپردازد و در جهت زيستن بهتر و رهايي‌مان باشد. راستي چنين نوشتني مگر به آرام كردن دل بي‌قرار ما كمك نمي‌كند؟ پس نوشتن با چنين رويكردي نيز باز نوشتن براي نوشتن است!

Wednesday, March 08, 2006

آپديت‌هاي زوركي !

من هنوز خيلي وبلاگ‌‌نويس حرفه‌اي و اينكاره‌اي نشده‌ام. راستش رو بخواهيد هنوز خيلي با اين وبلاگ اُخت نشده‌ام!( اين رو بايد از آپديت‌هاي بس بسيار زياده از حد مرتّب من فهميده باشيد! ‌‌) آخه مثل اينكه وبلاگ‌نويسي اينقده‌هام كشكي نيس كه هر كي از ننه‌اش(يا با ننه‌اش ! ) قهر كرد، بتونه وبلاگ‌نويس راسّ و ريسّي بشه. راستي من با ننه‌ام قهر نكرده‌ام ها باور نداريد؟ !‌ اين هم شاهد:)
بالاخره وبلاگ‌نويسي حساب و كتابي داره واسه خودش؛‌ دِ لااقل يه روز در ميون بايس يه افاضه‌اي بفرماد ديگه!‌ ولي باور كنيد كه به خدا ما اينكاره نبوديم و هنوز بعد اينهمه وقت اينكاره نشديم؛)
الغرض اينكه اينجا با يه وبلاگ‌ حرفه‌اي طرف نيستيد. بيشتر، مزايايي كه وبلاگ براي وبلاگ‌نويس داره من رو به اين قلمرو كشونده و هنوز هم نگه داشته؛ جلا خوردن قلم و انديشه. امّا وبلاگ يه رسانه هم هست ديگه، پس مخاطباني لازم داره واسه خودش و آدم ظاهراً بايد ملاحظه‌ي اين رو هم بكنه. اوايل توي ذهنم بود كه من اين وبلاگ رو واسه دل خودم بايد بدونم، هر موقع كه دلم خواست به روز مي‌كنم و اينكه كسي بخونه يا نخونه اصلاً‌ برام مهم نيس؛ به درَك كه كمتر خونده بشه، اصلاً بهتر. نه كه حالا فكر كنيد كه خيلي جوش جوش مخاطب مي‌زنم و ايناها! اصلاً‌ به جهنّم هر جوري دوست داريد فكر كنيد آره خب، مگه مخاطب مهم نيس؟! مي‌دونيد(؟) من اوايل لينك اينجا رو به بيشتر آشناها دادم و بعداً ديدم كه بهتر اينه كه بعضي‌ها نخوننش و براي همين هم آدرس رو عوض كردم. هر موقع هم كه مي‌خواستم يه چيزي بنويسم، اين فكر آزارم مي‌داد كه آره جون تو! تو الان مي‌خواي يه چيزي بنويسي كه نوشته باشي، كه نگن فلاني فسيل شده و آپديت نمي‌كنه و اينا مخصوصاً كه دوستاي گُل‌ام- باز هم مخصوصاً ميثميانوسكي – همه‌ش مي‌گفتن كه بابا چرا آپديت نمي‌كني[؟!] و حتّي داش ميثم يه بار همين چند هفته پيش من رو به تنبلي متّهم كرد. البته من تفهيم اتّهام شده بودم و با تنبلي مشكلي نداشتم حق مي‌دم خب؛ چقده اين صفحه‌ي لامصّب رو باز كنن و ببينن كه هنوز هم خبري نيس؟!؟ امّا كاش يكي هم به من حق مي‌داد و مشكلات من رو واسه به‌روزبودگي تصوّر مي‌كرد. نمي‌خوام از مشكلاتم بگم. خب، همه مشكل دارن و مشكلات كه بهونه‌ي خوبي واسه به‌روزنبودگي نيستن ؛)
آره، درسته، وبلاگ يه رسانه هم هست كه مخاطباني لازم داره واسه خودش. احترام به مخاطب هم خيلي خوب و لازمه، ولي به نظرم اصلاً‌ خوب نيست كه آدم دربست تسليم مخاطب يا هنجار‌هاي نانوشته‌ي فضاي وبلاگ و اينا باشه. پس با تموم احترام و اينا بايد بگم كه اينجا وبلاگ خودمه و با هر چي و هر وقت كه بخوام و برسم به‌روزش مي‌كنم. حرفيه؟! آ باريك‌الله؛)
تازه همه‌ي اينا رو نوشتم كه بگم آخه عزيزان دل برادر آپديت كه زوركي نمي‌شه! اگه هم بشه آبكي و بي‌خود مي‌شه ديگه تصدّقتون. حالا وردارين! خوبه حالا؟ حالا اين آپديت خوشتون اومد؟!؟ البته شرمنده‌ي همه‌تون هستم ها ولي نبايس كه شرمنده‌ي خودم هم بشم. نه؟

Saturday, March 04, 2006

نوستالژيِ اشکي

جز اشك و سوز و آه چه دارم در اين جهان؟
وين طرفه بين كه ديده نه ياري كند مرا
واي خداي من! الان مدّت هاست که انگار ديگر چشم هايم با اشک قهرند؛ چشم هايي که ... . خدايا! آخرين بار تابستان گذشته در غم فوت پدر بزرگ عزيزم بود كه گريه كردم؛ بيشترين گريه‌ام البته در آغوش مادر بود، بعد از 3 روز که از قضيه مي‌گذشت و من تازه از راه رسيده بودم.از آن به بعد نيز، مثل اين مدّت طولانيِ گذشته، باز هم چشم هايم، روي اشکِ درست و حسابي به خود نديدند.
اما لذّت دل سير گريستن در تنهايي را خوب يادم هست؛ مثل هيچ لذّتي نيست. نمي توان وصفش کرد.آيا ديگر غمي نيست، دردي نيست، آتشي نيست تا در پي اش اشکي باشد؟ دلم براي اين شبنم هاي شور امّا گوارا چه تنگ شده! مي‌دانم که هرچه به اکنون نزديک تر شده ام، وضع خراب تر شده؛ غم‌ها دوچندان، دوري‌ها وحرمان‌ها افزون، پريشاني‌‌ها ‌ ‌ ‌‌عافيت سوزتر و آّتش‌‌ها ‌ ‌ ‌‌برافروخته تر. شايد اين بيت حافظ اغراق باشد ولي اغراق هم بعضي وقت‌‌ها ‌ ‌ ‌‌بد نيست:‌‌‌
زين آتـش نهفتـه که در سينه ي من اسـت‌
خورشيد شعله‌ايسـت که در آسمان گرفـت
لذّت گريه در تنهايي را از ياد نبرده ام،اما نمي دانم چرا در برابر گريستن مقاومت مي‌کنم.شايد دلم سنگين و تيره شده:( و شايد هم به اميد فربه تر شدن بغضي که در سينه دارم)؛ تا با ترکيدنش، زماني که ديگر مقاومت نتوانم، سيل اشک مرا با خود ببرد. اين بغض را خوب حس مي‌کنم؛ انگار که حرف زدن جدّي برايم جان کندن است.
اما مي‌دانم که اين بغض، چيزي کم ندارد از عقده هايي که روانکاوي بر گشودنش تأکيد دارد و اصلاً شايد يکي باشند. مي‌دانم که يک روان نژند ام و مي‌دانم که اين عقده گشايي چقدر براي وضع رواني ام خوب و التيام بخش است.اما آيا لذّت دل سير گريستن، به همين است؟ نمي دانم، شايد. ولي بعضي وقت‌ها حس مي‌کنم که گاه اين لذّت به خاطر حسِّ دوري از خدا[ به عبارت بهتر: خدا- حقيقت] و خواست نزديکيِ آن بوده است؛ لذّت گريه به خاطر دوري از حقيقت يا بي حقيقت بودني که فقط براي باحقيقت بودن دوست داشتني و لذّت بخش است. آه! شانه هاي حقيقت براي گريه کردن چه دوست داشتني است!
ياد صداي گرم هايده افتادم:
بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم دوست دارم
خدايا! کي مي‌شود که اين مقاومت در برابر گريه به سر آيد تا يک دل سير گريه کنم.
اي خدا! اي خدا! اي خدا!
همه چي واسم غريبه
همه چي رنگ فريبه

/a>
  • ناميرا

  • حاشيه

  • زاويه‌ي ديد

  • بابك افشار

  • سپيده‌دمان

  • فانوس‌هاي روشن

  • معنويّت و عقلانيّت

  • يادداشت‌هاي يك معترض

  • يادداشت‌هاي يك مردم‌نگار

  • جامعه‌شناسي و زندگي روزمره